اولین فیلم موهن به اسلام

 مدتی است به در بعضی سایت ها عنوان شده است که اولین توهین هالیوود به اسلام فیلم "فاطیما می رقصد" است که در زمان ادیسون ساخته شده.

لینک :

لینک اصل مطلب در سایت های دیگر

این مطلب به شدت غلط می باشد!!!

ادامه نوشته

مدیر مدرسه

معصومه مدیر یک دبیرستان دخترانه است.

همیشه عادت دارد زود به زود به بهشت زهرا رفته و با همسر شهیدش مسائل روزانه ی زندگی اش را تعریف کرده و درد دل کند. در زمان جنگ او خیلی اسرار می کرده به همراه حسین(همسرش) به جبهه برود و بتواند به عنوان امدادگر جبهه ها فعالیت داشته باشد و گاهی همسرش را ببیند، اما حسین همیشه مخالفت می کرد و می گفت شما زن ها همینکه در شهر با چادر مشکی پرچم ما را بلند کنید کار بزرگی کرده اید.

نام مدرسه ای که معصومه مدیر آن است "حجاب" است. یک در کوچک به سمت خیابان اصلی و یک در بزرگ در پشت. کنار در بزرگ خیلی درشت نوشته شده لطفا شئونات اسلامی را را رعایت کنید.

معصومه پشت میز خود نشسته که ناگهان مستخدم هراسان سر می رسد. و می گوید: "خانم مدیر این هفته هم شد هفت تا" و بعد شیشه ای را روی میز می گذارد که مشخص نیست درون آن چیست. معصومه می پرسد: "امروز چند شنبه است؟" مستخدم می گوید: "چهارشنبه". معصومه به ساعت نگاه می کند... 3:22 ... (یعنی این هفته ی آموزشی هم به پایان رسیده). و بعد با ناراحتی شیشه را بر می دارد و کنار شش شیشه ی دیگر می گذارد(محتوی هیچ کدام از شیشه ها مشخص نیست). بعد یکدفعه بغضش می ترکد، سرش را روی میز می گذارد و صدای گریه اش بلند می شود.

معصومه 40 سال سن دارد و یک فرزند "محیا"

معصومه با چشمانی سرخ وارد خانه می شود. محیا مشغول مطالعه است. با سلامی کوچک به مطالعه اش ادامه می دهد. معصومه بعد از چادر از سر در آوردن روبروی آینه مشغول پاک کردن اشک هایش می شود. او تصمیم می گیرد که به سر خاک حسین برود. هرچند که زمان کمی تا شب باقیست. محیا هیچ وقت به سر خاک پدر رفتن علاقه نشان نمی دهد. مخصوصا چهارشنبه! او جزو انجمن تیزهوشان  است، عینک ته استکانی بزرگی دارد و همیشه سر در کتاب دارد و حتی شب ها کابوس درس می بیند.

در مدرسه زنگ های تفریح کیفش را قفل می زند که دفترهایش را ندزدند.

سر قبر "حسین" معصومه مشغول خواندن زیارت عاشورا می شود. اما محیا در آنجا هم پس از زمان کوتاهی کتاب به دست می شود; "کتاب فیزیک". حسین همیشه از معصومه می خواسته که بعد از مرگش برایش زیارت عاشورا بخوانند. معصومه بعد از شهادت حسین نام محیا را خود از زیارت عاشورا انتخاب کرده. اما محیا معتقد است که این انتخاب نام خیلی هم جالب نبوده چون حسین حتی از باردار بودن معصومه هم خبر دار نمی شود و از این دنیا می رود. معصومه مدام کابوس شیشه ها را در ذهن دارد و با حسین بر سر قبرش درد دل می کند.

روزبه کنار مادرش با حول و ولا چهارزانو نشسته و مادرش مشغول تلفن کردن است اما کسی تلفن را جواب نمی دهد چون معصومه و محیا خانه نیستند! روزبه همبازی دوران کودکی محیا بوده. خانه ی آنها در همان کوچه نبش کوچه است. پنجره ی اتاق روزبه رو به پیچ ورودی کوچه است و همیشه روزبه ساعت 6:44 دقیقه ی صبح بیدار می شود تا مدرسه رفتن همبازی سابقش را تماشا کند... اما محیا به هیچ چیز به جز درس فکر نمی کند!

پشت پنجره ی اتاق مدیریت مدرسه، معصومه ایستاده و به صف دختران در مراسم صبحگاه نگاه می کند. معصومه به مراسم صبحگاه بسیار اهمیت می دهد و همیشه آیات خاصی را انتخاب می کند تا آن آیات در مراسم پخش شود. آیات سوره ی نور تمام می شود و معصومه در کمدش را به آرامی باز می کند و به شیشه های هفته ی گذشته نگاهی می کند و به یکباره حالش بهم می خورد و به زمین می افتد. او خیلی غصه ی بچه ها را می خورد و با دعا و مشورت و هر راه دیگر می خواهد وضع نا مناسب فرهنگی(عفاف) دختران مدرسه اش را اصلاح کند.

هوا سرد شده است و ناظم ها تاکید می کنند که مراسم صبحگاه باید تعطیل شود... اما معصومه به این فکر افتاده که در هر مراسم صبحگاه یک بار زیارت عاشورا بخوانند! حتی یکبار وقتی متوجه می شود در مراسم صبحگاه دعای فرج فراموش شده همه را از سر کلاس بیرون می کشد و دوباره صف ها را تشکیل و دعا را بر گزار میکند.

روز سه شنبه عصر ساعت 3:22 دقیقه دوباره مستخدم از در وارد می شود و شیشه ای را با ناراحتی روی میز مدیر می گذارد و می گوید "این هفته پنجمیه!" معصومه اما لبخند به لب فکر میکند که فعالیت های فرهنگیش تاثیر خود را گذاشته. اما چهار شنبه بعد ظهر یک بار دیگر عدد شیشه ها به هفت می رسد. معصومه باز با ناله و فغان به سر قبر شوهرش می رود...

روزبه و مادرش هرطور شده می خواهند محیا را عروس خود کنند اما معصومه مدام تاکید میکند که دخترش به جز درس به هیچ چیز دیگر فکر نمی کند و فقط به فکر قبولی در دانشگاه است...

پیر زن مستخدم کم کم از کار افتاده می شود و به ناچار مستخدم جدیدی در مدرسه برای کمک به او مشغول کار می شود. این فرد بسیاری از مسائل را برای مقامات آموزش و پرورش منطقه فاش می کند و باعث درد سر هایی برای معصومه می شود.

معصومه کم کم نا امید شده  و به فکر می کند که هر کاری کند نمی تواند جلوی تهاجم فرهنگی را بگیرد. آنقدر سرخورده می شود که کم کم به فکر بازنشستگی می افتد...

فاطمه یکی از محصلان مدرسه ی معصومه است. او سال سوم انسانی است، پدری روحانی دارد و متاهل است. فاطمه در مسابقات قرآنی منطقه و سپس شهر و کشور مقام اول را می آورد. مقام او برای مدرسه باعث افتخار می شود و معصومه کمی امیدوار و دلگرم می شود.

یک روز حدود سی و پنج نفر از دختران مدرسه روبروی تابلوی حجاب مدرسه(نام مدرسه حجاب است) مقنعه های خود را پایین می کشند و عکس مورد نظر را با صورت های تار شده در فیس بوک قرار می دهند. و همچنین روبروی تابلوی رعایت شئونات اسلامی درب پشتی مدرسه. این دوعکس حتی سوژه ی خبری چندین تلوزیون ضد انقلاب می شود و مدرسه ی معصومه در همه جا مشهور می شود.

این موضوع باعث آبروریزی بزرگی در منطقه شده و مسئولان منطقه به فکر اخراج معصومه می افتند.

اما مسئولان منطقه تصمیم می گیرند تا برای اینکه خبر اخراج معصومه رسانه ای نشود او را تا خرداد ماه ابقا کنند. در عوض مردی به نام "رمضانعلی فرجی" که هم کارمند آموزش و پرورش است و هم اطلاعاتی به عنوان معاون معصومه انتخاب می شود که البته در واقع در تصمیم گیری بالاتر از مدیر مدرسه است.

رمضانعلی فرجی با نصب دوربین در همه جای مدرسه و گذاشتن سرباز در حوالی مدرسه و همچنین پخش کتاب های عفاف و حجاب بین شاگردان و برگزاری نمایشگاه های عکس و محصولات فرهنگی سعی می کند اوضاع را مدیریت کند.

اما هرچه می کنند باز هم تا ساعت 3:22 هر چهارشنبه که روز آخر هفته است 7 شیشه آماده توسط مستخدم روی میز میریت گذاشته می شود و این عدد نه کم می شود و نه زیاد.

درد دل های معصومه کنار قبر همسر شهیدش ادامه دارد...

از طرفی محیا با تماس های تلفنی اش معصومه را به شک انداخته. یک ماهی است که محیا از لاک خود بیرون آمده و به جای کتاب حالا صبح تا شب سر در موبایل خود دارد.

یک روز وقتی معصومه تا ساعت 8 شب در جلسه است و گوشی خود را روی سایلنت گذاشته اتفاق عجیبی می افتد! معصومه به گوشی خود نگاه می کند و می بیند که 63 تماس بی پاسخ دارد. تماس ها از طرف روزبه است. گوشی برای شصت و چهارمین بار به صدا در می آید. معصومه گوشی را بر می دارد و روزبه من من کنان می گوید که از ساعت 3:14 ظهر که روزبه پشت شیشه نشسته بوده تا مثل همیشه بازگشت محیا از مدرسه به خانه را ببیند ساعت ها می گذرد و محیا از کوچه عبور نکرده. معصومه شوکه می شود! آن شب هر کجا می گردند خبری از محیا نیست...

روزبه ساعت 6:44 صبح دوباره روبروی شیشه نشسته. این همان لحظه و دقیقه ایست که محیا همیشه از کوچه رد می شد و به مدرسه می رفت. اما این بار محیا درست همین لحظه سر به پایین انداخته و آرام آرام وارد کوچه می شود تا به خانه برود!!!

محیا هیچ چیز نمی گوید و معصومه از یک طرف نگران دخترش است و از طرفی نگران است که این ماجرا به گوش مقامات آموزش و پرورش برسد. صورت محیا کبود شده. اما به جز اخم هایی که به چهره دارد مشکل دیگری در او پیدا نیست. بلاخره به حرف می آید: "دیشب رفتم شاه عبدالعظیم، چون دلم گرفته بود... تا صبح اونجا بودم!!!... کبودی صورتمم واسه زمین خوردگیه..."

روزبه بدجور به جوش آمده و به در خانه ی آن ها آمده هر چه از دهانش می آید نثار آن ها می کند و می گوید دختر شما که قرار بود صبح تا شب درس بخواند چرا به این وضع افتاد... محیا کم کم به حرف می آید و به مادرش می گوید من حرف شما را گوش نکردم و فقط صبح تا شب فیزیک و ریاضی خواندم و صبح تا شب در آرزوی دانشگاه و مدرک مهندسی بودم، هیچ چیز از زندگی و مردم شناسی یاد نگرفتم و این باعث شد که خیلی زود خام یک پسر شیاد شوم...

یکی از ناظم ها که شب با معصومه به دنبال محیا می گشتند از زبان در می رود و پیش رمضانعلی فرجی قضیه را لو می دهد. رمضانعلی وقتی از اصل ماجرا با خبر می شود تصمیم می گیرد با روزبه صحبت کند. صحبت های او آنقدر شیوا است که در روزبه اثر می کند و روزبه راضی می شود تا با محیا ازدواج کند...

معصومه تصمیم میگیرد ازدواج بسیار ساده و کم خرجی را در مدرسه اش برگزار کند و همه ی شاگردان و اولیا را دعوت کند...

این اتفاق می افتد و همه ی اولیا از سادگی مراسم عروسی حیرت می کنند...

معصومه پشت میکروفن می ایستد و شروع به خواندن نطق پایانی فیلم می کند. می گوید من به این نتیجه رسیدم که هرگز نمی توان غریضه ی جوان را سرکوب کرد، اما می توان این غرایض هوس آلود را با ازدواج کنترل کرد و سپس از تمام جمع می خواهد که سعی کنند دختران خود را در سن کم و با ازدواج ساده راهی خانه ی شوهر کنند. و اینکه دانشگاه و اشتغال مانع ازدواج دختران نشود...

چهارشنبه ی هفته ی بعد ساعت 3:22 می رسد. مستخدم از سمت توالت های حیاط یک شیشه به دست، می آید و آن را روی میز معصومه می گذارد. معصومه می پرسد این هفته چند تا شد؟ و مستخدم پاسخ می دهد 6 تا.

و بلاخره با یک شیشه کاهش فیلم به اتمام می رسد.

ز مثل ...

شب است ... تاریک

روی زانوی مادرم سرم را گذاشته ام ... خسته

پدرم دارد قرآن می خواند ... زیر لب

ناگهان صدایش در گوشم تنین انداخت ... ز

... اذا زلزلت الارض زلزالها ...

چه واج آرایی قشنگی ...

چه قدر حرف ز !!!

روی گوشم لرزه می اندازد ...

یاد چیزی افتادم ... ز مثل ...

وای ... یادش هم حالم را خراب می کند ...

ادامه نوشته

جهان سوم

روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي، سوالي مطرح كرد: استاد، شما كه از جهان سوم مي آييد، جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود. من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند، خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

پروفسور محمود حسابي

ترک شیرازی

حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را


صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را


شهریار

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را


فاطمه دریایی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟

 

کامران سعادتمند

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

نه او را دست و پا بخشم نه شهری چون بخارا را

همان دل بردنش کافی، که من را بیدلم کرده

نمیخواهم چوطوطی من، بگویم آن غزلها را

غزل از حافظ و صائب و یا دریایی بی ذوق

و یا آن شهریار ترک که بخشد روح اجزا را

میان دلبر و دلدار نباشد حرفِ بخشیدن

اگر دلداده میباشید مگویید این سخنها را

ید الله (قصه)

میدان جنگ - روز

یدالله یک جعبه رای در دست دارد...

جعبه با پارچه ی سپیدی دور پیچی شده. یدالله با خوشحالی لبخند میزند. صدای شلیک خمپاره و گلوله از هرطرف به گوش می رسد. عده ای روی خاکریز کمین گرفته اند. یک نفر با دوربین آن سوی خاکریز را نگاه می کند و همین طور که به نیروهای دشمن نگاه می کند دوربین را می چرخاند و چشمانش به دستان یدالله با صندوق رای می افتد...

یدالله: سلام برادر... فرضیه دینی رو از دست ندی. انتخابات مجلس سومه...

ناگهان صدای فریادی به گوش می رسد: جلو... جلو... الله اکبر... حمله کنید...

و همه شروع می کنند به حمله. از خاکریز می گذرند و رو به دشمن پیش می روند...

 یدالله بهت زده چند قدم به جلو می رود. ناگهان متوجه صندوق رای می شود و به یادش می افتد که باید رای ها را به عقب برگرداند... او به سمت ماشین می دود و رزمنده ها رو به جلو. ناگهان هواپیماهای عراقی از راه می رسند و همه جا را بمباران می کنند و گرد و خاک همه جا را فرا می گیرد...

چند سال بعد:

 یدالله به پشتی تکیه داده و لیوان آبی را سر می کشد. پای مصنوعی جلویش افتاده و پیرتر به نظر می رسد...

در می زنند... نادر همتی چندین روز است پی در پی و با سماجت تمام خانه ی حاج یدالله را هدف گرفته تا هرطور شده او را راضی کند تا در انتخابات پیش رو حاج یدالله از او حمایت کند...

یدالله در برابر اصرار های او مقاومت می کند. اما فایده ای ندارد... رفت و آمد ها همین طور ادامه دارد... او هر طور شده می خواهد ازین شهرستان کوچک در قلب مناطق خشک ایران به مجلس راه پیدا کند...

عاقبت حاج یدالله به دلیل وعده ی همتی در مورد حل مشکل آب شهرستان از او حمایت می کند و به هر کسی که می بیند توصیه می کند به نادر همتی رای بدهد. همتی به شدت امید وار شده است. او حتی قول داده هر طور شده لوله کشی گاز شهرستان را هم شروع کند...

شش ماه بعد:

 مردم دم در حاج یدالله جمع شده اند. با داد و فریاد آن ها او از جا می پرد...

- شیش ماه  گذشت ها چرا چیزی نشد حاجی! ! ! ...

- چقد کاسب شدی؟

- مردم رو مسخره کردید!! اون همتی چی شد؟!! تو این شیش ماه یه بارم به اینجا سر نزده...

و . . .

داد و فریاد ها ادامه دارد و حاج یدالله نمی داند چه کند...

تیمی به همراه یدالله عازم تهران می شوند... همتی درگیر جلسات مختلف است و به هیچ وجه وقت ملاقات نمی دهد . . . ! ! ! . . . ! ! . . ! .

... مردم شهرستان هیچ جایی را به جز خانه ی حاج یدالله نمی شناسند و هرجور شده وقت و بی وقت دم خانه ی او جمع می شوند و یدالله کلافه و نا امید نمی داند چه بگوید و چه بکند...

شب است . . .  و مردم هنوز دم در او جمعند. یدالله فکری به سرش می زند!! به سمت کمد لباس هایش می رود. از لا به لای لباس هایش هر طور شده لباس خاکی اش را پیدا می کند ... در دل شب با زحمت فراوان از پنجره ی اتاق به بیرون می پرد...

پیش می رود... و پیش می رود... تاریکی همه جا را فرا گرفته و هیچ چیز پیدا نیست...

اما او مدام تغییرهایی مسیر می دهد و انگار می داند کجا می رود...

ناگهان در دل شب نوری پیدا می شود. لبخند می زند... نزدیک تر می شود. خاکریز قدیمی به چشم می خورد... او با همان پای لنگان سرعتش را بیشتر می کند و خودش را به هر زحمتی شده با سرعت به آنجا می رساند...

ناگهان در میان تاریکی همرزمان قدیمی اش ظاهر می شوند. یکی یکی و آرام آرام جلو می آیند...

 یدالله مبهوت ایستاده و بچه ها دورش حلقه می زنند و می چرخند...

یدالله بالاخره به خودش می آید و رو به آن ها می کند و می گوید:

 

            ای کاش دشمن من هم مشخص بود نه اینکه تو لباس دوست ...

حکایت جشن های تاریخ ایران و حمله ی گورها

برگ اول:(برگی از شاهنامه)

(ای برادر قصه، چون پیمانه‌ایست
معنی اندر وی، بسان دانه‌ایست...)

پس از جنگ کاموس کشانی و خاقان چین و فولادوند، یاران افراسیاب و هنر نمایی های رستم دستان، پیروزی از آن ایرانیان شده و کیخسرو چند روز را با رستم به جشن می نشیند و سپس رستم راهی سیستان می شود و ایران زمین به آرامش و آسایش می ماند...

روزی در کاخ کیخسرو مجلس جشنی برپاست و تمام بزرگان مملکت جمعند...

در این حال گله دار اسبان شاه خسرو به شکایت نزد شاه می آید که گوری در گله پیدا شده که اسبان را می شکند و می کشد...

کیخسرو با تیز هوشی متوجه می شود که آن گور موجودی اهریمنی(شیطانی) است. چون هیچ یک از پهلوانان حاضر را مرد مبارزه با گور نمی یابد پس با نامه ای رستم را خبر می کند...

رستم سوار بر رخش می شود و همه جا را به دنبال گور اسب شکن می گردد. روز چهارم گور را می یابد! گور همچون اسبی بلند، زرین موی، با خطی از موی سیاه از یال تا به دم کشیده. رستم ابتدا با تیر قصد جان او می کند...

سپس به این فکر می رود که بهتر است او را زنده نزد شاه ببرد پس با ریسمانش حلقه ای ساخته و به سمت گور پرتاب می کند اما گور به یکباره ناپدید می شود...

 رستم از نکشتن او پشیمان می شود اما او را می شناسد که او کسی جز «اکوان دیو» نیست!!!... بار دیگر گور ظاهر می شود

رستم تیر را در کمان می گذارد و کمان را می کشد که بلافاصله اکوان دیو بار دیگر ناپدید می شود. رستم یک شبانه روز به دنبال او می گردد و عاقبت گشنه و تشنه و به شدت خسته زین اسبش را باز کرده و خود به خواب میرود. اکوان دیو در حالی که رستم خواب است به او نزدیک می شود. اکوان دیو زمین دور رستم را از جا می کند و او را به آسمان می برد و او را در هوا نگه می دارد. رستم پی می برد که در این وضع مجال جنگیدن و هنر نمایی نیست...

رستم به این می اندیشد که با زندانی بودن او و یا مردنش افراسیاب در نبودش قطعا ایران را فتح خواهد کرد...

اکوان دیو چون از بیداری رستم آگاه می شود از او می پرسد که می خواهد به کوه پرتابش کند تا تکه تکه شود یا به دریا پرتش کند تا خوراک نهنگان شود؟!! رستم که می داند هرچه بگوید اکوان دیو عکس آن عمل خواهد کرد کوه را انتخاب می کند. «اکوان دیو گور شکل» رستم را به دریا پرتاب می کند. رستم در دریا با یک دست شنا می کند و با دست دیگر نهنگان را دور می کند...

عاقبت به ساحل ترکستان می رسد و در سرزمین افراسیاب گله اسبان افراسیاب را میابد و رخش را در بین آن ها. گله آن ها را به سمت ایران پی می کند. افراسیاب با چندین تن از یاران پیاده واسب سوار و چهار فیل جنگی به سوی رستم می آید. رستم آن ها را شکست داده و با غنائم جدیدی از جمله فیل ها به سمت ایران می تازد. در راه اکوان دیو را می یابد. اکوان دیو به او می گوید: «تو هنوز دست از جنگ جویی نکشیده ای؟!!!». رستم او را می کشد و پس از رسیدن به دربار کیخسرو جشن جدیدی در خاک ایران سر می گیرد...

فردوسی «اکوان» را «شجاعان» معنی می کند و «دیو» را «مردم بد»...

برگ دوم:

گور(گورخر یا گوراسب) حیوانی است که کسی نمی داند سپید سیرتی است با خط های سیاه و یا سیاه سیرتی است با نقوس سفید... گور در این معنا موجودی منافق، شبه پاک، شبه مثبت و... معنا میشود...

گور سایه ای است از پلیدی که در میان لشکر اسبان پاک سیرت لانه می کند...

به راحتی خودش را نشان نمی دهد و رخ نمی نمایاند(شکار آن دشوار است)...

جشن های تاریخ ایران را تلخ کرده است...

و در صفوف اسبان شجاع و جنگجو شکاف و نا آرامی ایجاد می کند...

برگ سوم:

22بهمن جشن ملت ایران که یک دل و یک صدا خوشحالند. دست بیگانه را از کشورشان کوتاه کرده اند و به دنبال برپایی حکومتی در خدمت دین و وطنشان هستند. 98 درصد به جمهوری اسلامی آری می دهند تا پس از افول دوران درخشان نادرشاه افشار و شروع سراشیبی و خفت ایران زمین بار دیگر عزت و سربلندی و اقتدار ایران را در جهان به نظاره بنشینند...

واقعیت اینه که وقتی تاریخ انقلاب های کومونیستی جهان رو هم مرور کنیم همیشه گور خر هایی بوده اند که طعم شیرین جشن ها رو به مردم تلخ می کنند و به دنبال منافع شخصی و یا باندی و حزبی خودشون هستند و انقلاب 1917 روسیه و انقلاب شیلی و مکزیک و کوبا و... هیچ کدوم از حمله ی گورها مصون نبودن!!! و حتی انقلاب های مصر و لیبی  و... هم مصون نخواهد بود...

 

مهم اینه که رستم ایران هنوز زندست...

خیابان ها شلوغ است(به بهانه ی نهمین دوره ی انتخابات مجلس شورای اسلامی)


(این یک فیلم نامه نیست بلکه طرح اولیه ی آن است و بسیاری ریز دیالوگ ها نوشته نشده است!!!)

1.داخلی. رستوران - شب

حاج مجید و حاج علی در یک رستوران مجلل نشسته اند و با هم قهوه می خورند. هردو ریش دارند و ظاهر مذهبی. هر دو میانسال هستند و همدیگر را حاجی یا حاج علی و حاج مجید صدا می کنند. پشت شیشه ی رستوران سایه ها و هاله هایی از تقریبا ده فقیر کودک و بزرگسال دیده می شود که دست هایشان را روی شیشه گذاشته اند و به داخل رستوران با حسرت نگاه می کنند.

حاج مجید

(با خنده)

          توی این انتخابات دیگه من برنده می شم. هاهاهاه...

حاج علی

(با لحن خنده ی همراه تمسخر)

عمرا اگه من بذارم!

خنده ی آن ها بالا می گیرد.

تصویر به آرامی غروب می کند(دیزالو)...

2.داخلی. اتاق مطالعه باقر - روز

باقر پیر مردی میانسال است. عینک ته استکانی روی چشم دارد و ظاهری مذهبی با ریش و... . پشت میزش نشسته و با استرس فراوان در حال مطالعه و نوشتن است.مرتب سرش را می خاراند، با استرس دست به روی سرش می کشد و سپس به فکر فرو می رود...

3.خارجی. پیاده روی خلوت – ظهر

حاج علی و باقر با هم دست می دهند و بعد از سلام علیک اولیه باقر باعجله و ذوق نوشته هایش را در اختیار علی می گذارد و شروع به توضیح دادن آن ها می کند.

قرار است طرح ها و برنامه های باقر در انتخابات توسط حاج علی مطرح شود!

4.خارجی. پیاده روی شلوغ – عصر

حاج مجید با سیروس رو بوسی گرمی انجام می دهد.سیروس پاپیون به یقه بسته و صورتش هفت تیغ است. سیروس کتابی قطور به حاج مجید می دهد و به او توضیح می دهد که چه شعار های انتخاباتی باید داشته باشد...

5.داخلی. آمفی تئاتر – شب

باقر و حاج مجید و حاج علی در لابی، پشت سن نشسته اند. سیروس در ردیف اول تماشاچی ها است. حاج علی عصبانی است. ناگهان بلند می شود و به لب پنجره می رود. حاج مجید در پی اش می آید. سیگار برگ او را روشن می کند و ...

حاج مجید

(به باقر اشاره می کند)

این اینجا چی می خواد؟!!!

حاج علی

(با عصبانیت)

نمی دونم!!!

حاج علی

(ادامه)

          بهش میگم من هستم. شعارهات رو بده من مطرح می کنم، قبول نمی کنه...

حاج مجید

(با نیش خند)

خوبه سیروس ما نمی تونه شاخ بشه. چون رد صلاحیتش می کنن!!... .

تصویر به آرامی غروب می کند(دبل دیزالو)...

طلوع تصویر(اکستریم کلوز آپ روی مجری برنامه):

مجری برنامه پس از خواندن اشعاری از شاه نامه ی فردوسی در مدح ایرانیان از سه کاندیدا دعوت می کند تا برای سخنرانی تشریف فرما شوند...

از روی سقف سن طناب های سفید زیادی رو به پایین آویزان است که تا 1 متر مانده به کف سن رسیده است.از دور تریبون سخنرانی و مجری در میان خط های زیاد سفید عمودی به چشم می آید...

حاج مجید با دستش طناب های سفید را کنار می زند و به سرعت به پشت تریبون می آید...

.

.

.

حاج مجید

(پس از چند لحظه سکوت پشت میکروفن با فریاد سکوت را می شکند)

          من با خشونت مخالفم... با دیکتاتوری مخالفم، ایرانیان همواره صلح طلب بوده اند و آمال من هم بازگشت به خوی ایرانیست...

حاج مجید

(با بغض)

... خداوند انسان را آزاد آفرید و به نظر من ...

حاج مجید

(با صدای نفسی(فسه))

          حتی اگر دین در برابر آزادی بایستد ستون فقراتش خواهد شکست...

.

.

.

نوبت به باقر می رسد. سالن محو سکوت است... او با کمر گوز کرده و سر به زیر انداخته آرام آرام به پشت تریبون می آید...

باقر بی توجه به طناب های سفید (که از سقف سن آویزان است) به آرامی پیش می آید.طناب ها روی شانه اش کشیده می شوند و پس از مدتی با دور شدن او جدا شده و تاب می خورند... .

همه منتظرند و او مشغول ورق زدن نوشته هایش است... مجری برنامه کنج سن ایستاده است... باز هم مدتی می گذرد و باقر مشغول ورق زدن است... مجری رو به باقر دهان باز می کند تا چیزی بگوید که ناگهان:

حاج باقر

سلام...

مجری دهانش را می بندد...

.

.

.

باقر

(ادامه)

          اقتصاد ما متاسفانه اویل انقلاب بیش از حد به سمت اقتصاد سوسیال رفت و امروز بیش از حد به سمت اقتصاد لیبرال... بنده خیلی جهد کردم تا بتوانم برنامه ای دقیق تنظیم کنم که بشود یک اقتصاد میانه و اسلامی را به مرحله ی اجرا درآورد...

تماشاچیان با نگاه های خواب آلود و خسته به سخنان او گوش می دهند...

باقر

(ادامه)

           اقتصادی با محوریت گسترش تعاونی ها و بر مبنای یک نظام نامه ی مالیاتی اسلامی و درست که به وسیله ی آن بتوانیم قوانین مالیاتی را به نحوی تنظیم و اجرا کنیم که کمترین فشار به طبقات مستضعف جامعه وارد بشود و بیشترین فشار مالیاتی به طبقات مرفه جامعه. منتها من تمام سعی خود را کردم که برنامه را جوری تنظیم کنم که مسئله ی مهم کارآفرینی که توسط اقشار مرفه و طبقات بالا اتفاق می افتد دچار خسران نشود... زیرا می دانیم که در آن صورت باز فشار مضاعف به طبقات مستضعف وارد خواهد شد...

.

.

.

حاج علی به نگاه های خسته ی تماشاچیان می نگرد و با خوشحالی لبخند می زند...

تصویر بسیار آرام و با اعوجاج در هاله ای ازنور های زرد روی سن و همراه با ضعیف تر شدن برد صدای باقر محو می شود...

طلوع تصویر(مدیوم شات حاج علی):

حاج علی

... امید و ایمان ... باور ایرانیان... ما به زودی در اوج قلل دنیا خواهیم ایستاد... آینده متعلق به ماست و نه هیچ کس دیگر...

جمعیت با شگفتی به او خیره شده اند و غرق در شادی و رویا هستند...

تصویر روی تماشاچیان است و دیگر صدای حاج علی و هیچ صدای دیگری نمی آید. تماشاچیان همچنان چهره هایی شگفت زده و خندان دارند...

دوربین به آرامی می چرخد و به روی سن می رود. یک گروه بازیگر تئاتر(20نفر)، 10 نفر از راست سن و 10 نفر از چپ سن قطار وار وارد می شوند(در تئاتر شخصیت های مثبت از راست و منفی ها از چپ وارد می شوند). دو قطار حرکات مارپیچی به دور هم و به دور تریبون سخنرانی می کنند. طناب های سفید(که از سقف آویزان است) همه با برخورد آن ها به حرکت می افتند. بازیگران لباس های سفید، زرد روشن و طوسی روشن دارند. مدام پیچ می خورند و می چرخند. در بین آن ها مرد، زن و کودک های سنین مختلف وجود دارد... .

آن قدر در هم پیچ می خورند تا دو قطار دیگر قابل تفکیک از هم نیستند... از این پس افراد از هم جدا میشوند و تک به تک روی سن موج می زنند]این فضا نماد مشهود نبودن حق و باطل است(اوج نفاق). یعنی دیگر مشخص نیست چه کسی از چپ سالن وارد شده و چه کسی از راست[. به تدریج حرکات بازیگران آرام تر وآرام تر می شود تا حدی که آنها آرام راه می روند...

نور صحنه و سپس نور دوربین به تدریج گرفته می شود و همه جا سیاه می شود...

پایان

اعلام برائت

سلام

من در این پست از گذشته ی خود اعلام برائت می کنم و به درگاه خداوند توبه می نمایم...

دست بند سرخ و تیشرت سرخ و روسری سرخ همه از علائم سوسیالیستی بود که در فیلم نامه های قبلی ام می آوردم...

حتی قالب وبلاگم هم سوسیال بود و سرخ !!!

چگوآرا

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است

طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

کو به تایید نظر حل معما می‌کرد

..................

من در جستجوی عدالت مدتی مجذوب عقاید سوسیالیستی و کمونیستی بودم اما به اشتباه خود پی بردم...

اسلام پابرهنگان که خمینی از آن دم می زد با افکار چگو آرا متفاوت است!!!

خباثت اربابان کلیسا باعث شد تا گروهی در اروپا و سپس در جاهای دیگر دنیا اعتقاد به خداوند را به طور کل منکر شوند و از جهانی اومانیستی دم بزنند و دین را افیون توده ها بدانند... اما به اعتقاد من وضع علمای اسلام جداست و به جز اقلیتی از علمای اسلام که دچار فساد هستند اکثریت عالمان دین و خصوصا مراجع تقلید پاک هستند و بسیار ساده زیست... پس ما خیلی زود است که بخواهیم مانند کمونیست ها و سوسیالیست ها دین را افیون توده ها بدانیم...

گذشته از این علی (ع) که خود مظهر عدالت است در اسلام و خصوصا تشیع می درخشد...

پس چرا ما برای رسیدن به عدالت و حمایت از طبقه ی کارگر به دنبال ایدئولوژی های خارجی باشیم !!!

البته من از ابتدا به دنبال سوسسیالیست خالص نبودم بلکه به دنبال اسلام سوسیالیستی بودم... اما اکنون اعلام می دارم که زیبایی رنگ سرخ تنها معنایش برایم خون حسین است

لبیک یا مهدی

که ریخته شد تا اسلام عثمان ها و معاویه ها و یزید های کاخ نشین همیشگی نباشد و حکومت انسان کامل که در زمان علی ۴ سال و در زمان حسن(ع) ۷ ماه طول کشید انشاالله به زودی توسط مهدی(عج) این بار سالهای سال طول خواهد کشید و آن روز حکومت جهانی مستضعفین با تئوری های اسلام خالص و واقعی تحقق خواهد یافت و حق هیچ مظلومی حتی در دور ترین نقطه ی جهان پایمال نخواهد شد...

شوق دیدنت (این یک فیلم نامه نیست)

بالاخره آخرت فرا رسید!!!

دستت را کردی سمتم

و گفتی متهم

و من توی دلم قنج می رفت

اولین اتهام اینکه دستهایم بیهوده ماند و هیچ وقت به سوی تو بلند نشد

و من مشتاق که بالاخره تو را دیدم

پیدایت کردم

دومین اتهام توجه بیش از حد به عناصر چهارگانه

سومین اتهام اینکه عکسم را در تخته سنگی در کوه تراشیدم چون که فکر کردم جاودانه شدن یعنی این ...

آری ...

جهنم.

آن روز که کشیش بزرگ شهر با ماشینش کنارم ترمز کرد/سرش را از پنجره کرد بیرون/عینک دودی اش را داد پایین و گفت می خواهی خدا را به تو معرفی کنم با پاهای برهنه فرار کردم

می روم به جهنم و چه قدر خوشحالم که بالاخره خالقم را دیدم ...

چرا به دنیا آمده ام؟!!!...(این یک فیلم نامه نیست)

چرا هستم؟

من فرزند چند ثانیه ی به هم پیوسته ی دو انسان

من محصول آفرینش یا محصول قوانین موجود در مواد!!

در یخبندان های دی بالاخره پای بر زمین گذاشتم

۲۲ دی روز تولد من ...

با التهاب سکه های پدر

با دعاهای مادر

بالاخره با هرچه بود

آن قدر در این دنیا لولیدم تا بالاخره به من گفتند بزرگسال ...

 در تمام این سال ها صندوقی داشتم به نام ایمان

از روحانی محل. مجری تلوزیون تا رفتار مادر و طنین صدای معلم معارف

همه در ظرف ایمانم آنقدر صدقه زیختند تا شدم این ...

و حالا لحظه ای را می بینم که به سمت من می آید. درست چند لحظه جلوتر از همین لحظه که در آن هستم و در آن لحظه هزار تیپ و هزار نوع بودن مرا به خود می خواند:

یک سو پیرمردی می بینم مرفه و بی درد که بر روی صندلی راحتی خود آرام استراحت می کند. دکور خانه اش هیچ چیز کم ندارد و ...

یک سو کهنسالی که در خانه ای خشتی چیزی جمع کرده است به نام ایمان. به کوچه که می آید همه می دانند به دنبال فرصتی می گردد و به دنبال کسی می گردد که در آن فرصت همه چیزش را فدای آن کس کند.همه ی اهل محل با صدای بلند از دور سلامش می دهند.

 آن سوی خیابان پیرمردی نشسته که با غرور آخزین پیاله های ویسکی عمرش را از گلویش سر می دهد به پایین ...

من محصول سال ۱۹۸۹ جهانم. کمی آنطرف تر از این شهر شلوغ یک قبرستان است و من تازه می فهمم که از کجا آمده ام. نه... این پدرم نبود که تصمیم گرفت من باشم. خوب که به صدای قبرستان متروک گوش می دهم می بینم که مردانی محصول ۱۲۰۰۰ سال تاریخ همه مرا فریاد می زنند و همه در خلقت من سهیم بودند. قبرها فریاد می زنند: هیثم ... ای نتیجه ی انسان ... در قله بایست.

و تازه میفهمم که من محصول سال ۶۷ خورشیدی یا ۸۹ میلادی

من محصول یخبندان های دی ماه

آمده ام که به صدای قبرستان ها گوش دهم...

کوروش مرا صدا میزند: های پسر مگر نمیبینی که ظالمی در دورترین نقطه ی جهان یاری می خواهد؟!!

ابراهیم: من بت بزرگ را برای تو جای گذاشته ام. چرا ایستاده ای؟!!

نوح: کاش تو را سوار کشتی نمی کردم!!

و هنوز محمد را می بینم که کاغذ و قلم می خواهد تا دینش به تاراج نرود!!

من محصول سال ۱۹۸۹ میلادی آمده ام:

آمده ام به قصاص خون یحیی

آمده ا کاغذ به دست به پیشگاه محمد

آمده ام که به صدای همه ی قبرستان ها گوش دهم

آمده ام تا هر روز به یک قیرستان بروم و با با پدرانم عهد ببندم که کارهای بزرگ نیمه کارشان را تمام کنم...

سلمان فارسي (قسمت 3 و آخر) - - - برگرفته از يك داستان واقعي

7. خارجي . جلوي در آموزشگاه – عصر

علي روبروي ساختمان دوبله ايستاده و به در ورود آن با ناراحتي نگاه مي كند. بالاي در بزرگ نوشته شده : آموزشگاه دوبله. دوربين به سمت در به آرامي zoom مي كند.

8. داخلي . كلاس دوبله – عصر

استاد مشغول ياددهي نرمش سگي است. استاد در وسط كلاس چهاردست و پا نشسته و شاگردان نيز _مرد و زن يكي در ميان_ چهار دست و پا نشسته اند و همه زبان ها را تا انتها بيرون آورده اند. زرينتاج روسري سبز به سر دارد. استاد وبقيه هنرجوها لباس هاي متفاوتي با جلسه ي قبل پوشيده اند و از اينجا مشخص مي شود كه جلسه ي بعد است.

استاد

               توي همه ي كشوراي دنيا به جز ايران ما، بازيگر بايد در اولين جلسه ي كلاس بازيگري لخت مادر زاد بشه. چون هر نقص عضوي داره براش عادي بشه. همه چيز رو بريزيد دور. سعي كنيد نگاهتون رو عوض كنيد. حالا همین طور چهار دست و پا که هستید كمرتون رو تا می تونید به سمت پايين قوس كنيد و زبونتون رو تا مي تونيد بديد بيرون ... دور از جون مثل سگ هاها كنيد. اين براي پرورش ديافراگم و قدرت ضربه زدن نفس بسيار مفيده.

زرينتاج ذوق زده و خوشحال است و از بودن در اين جمع احساس غرور مي كند. مدام زبانش را بيرون ميآورد و به صورت پسرها نگاه مي كند و لبخند مي زند.

9. خارجي . ساختمان نيمه كاره – شب

علي به ساختمان نيمه كاره نزديك مي شود. هفت هشت كارگر خسته روي زمين نشسته اند. مردي دم در بالابر(آسانسور) ايستاده. به او نزديك مي شود.

علي

               سفارش صبحانه داشتيد؟

مرد

               بله

علي پايش را جلو مي برد كه وارد آسانسور شود.

مرد

               ا ُ ...

مرد دستش را جلوي علي مي گيرد و از سوار شدن او بر بالابر مانع مي شود.

مرد

               اين مال شما طراحی نشده. شما از پله !!

علي با تعجب به او خيره مي شود. به آرامي پايش را به عقب بر مي گرداند.

10. داخلي . استديوي دوبله – شب

زرينتاج بر خلاف گذشته آرايش بسيار غليظي دارد و روسري سفيد بر سرش بسته.

استاد

(خطاب به زرينتاج)

               عزيزم تو درياي استعدادي.

زرينتاج

               ممنون استاد

استاد

               غلط كردي ممنوني! من جدي بهت گفتم. مي خوام زود تر از بقيه ي هم گروهيات يه نقش درست حسابی بدم بهت.

زرینتاج لبخند می زند.

11- خارجی . ساختمان نیمه کاره – شب

علی به سمت پله ها می رود. شروع به بالا رفتن می کند. ظرف غذا در دست اوست.

 

سکانس موازی :

 

12- داخلی . استدیوی دوبله – شب

استاد در اتاق ضبط است و از پشت شیشه زرینتاج را تماشا می کند.

استاد

               OK هستی زرین جان؟

زرینتاج

               هیم.

استاد مشغول یافتن سکانس مورد نظر می شود.

13- داخلی. ساختمان نیمه کاره – شب

علی همچنان از پله ها بالا می رود.

14- داخلی. استدیوی دوبله – شب

دوربین روی مانیتور است. تصویر یک زن هنگام درد کشیدن زایمان نشان داده می شود. صدای زرینتاج به آرامی روی تصویر شنیده می شودکه فریادهای مصنوعی و بدی می کشد.

استاد

               این چه وضعشه کودن. داد بکش. انگار خودت می خوای بزای. حس بگیر. زور بزن. جیغ بکش. به پسری که می خوای بزایی فکر کن. پسر دوست داری دیگه ، نه؟

زرینتاج ذوق می کند.

استاد

(ادامه)

               شروع کن

زرینتاج

               آآ ... آه ... وای ... آآآآ ...

15- داخلی . ساختمان نیمه کاره – شب

علی همچنان از پله ها بالا می رود. او خیلی خسته شده است.

16- داخلی . استدیوی دوبله – شب

استاد

               نه ، مثل اینکه پسر دوست نداری ! فکر کن داری دختر میزایی ! هر کاری که کمک می کنه حس بگیری انجام بده. اگه می خوای پیشرفت کنی نباید جلوی من و این دو سه تا آقا که اینجا هستن خجالت بکشی. دستات رو بذار زیر باسنت. بین باسن و صندلی. سعی کن باسنت رو با دستات از دو طرف باز کنی ...

زرینتاج این کار را انجام می دهد.

استاد

               حالا جیغ !

زرینتاج شروع به جیغ زدن و ناله کردن می کند. تصویر از روی او حرکت می کند و به سمت مانیتور می رود. در تصویر مانیتور زنی هنگام زایمان درد می کشد.

استاد

(ادامه)

               درد بکش ، آفرین .

17- داخلی . ساختمان نیمه کاره – گرگ و میش صبح

علی له له زنان صبحانه را باز هم از پله ها بالا می برد. گرگ و میش صبح از پنجره های راه پله ی آجرین مشخص است.

18- داخلی . استدیوی دوبله – گرگ و میش صبح

استاد

               آفرین ! آفرین . حالا شدی یه هنرمند واقعی. بلاخره جلدت رو پاره کردی. آفرین ...

زرینتاج همچنان ناله می کند و جیغ می زند. از تشویق های استاد در چهره اش لبخند رضایت نمایان می شود.

استاد تصویر را stop می کند اما زرینتاج همچنان جیغ و شیون می کند و ادامه می دهد.

19- خارجی . روی بام ساختمان نیمه کاره – گرگ و میش صبح

علی به سختی آخرین پله ها را بالا می آید. ناگهان چشمش به پدر زرینتاج می خورد. پدر زرینتاج تنها کسی است که روی بام است و روی صندلی فلزی نشسته است و تاب می خورد. در دست او یک نقشه ی بزرگ ساختمان است و کلاه ایمنی سفید و همچنین شلوار سفید به تن دارد.

20- داخلی . استدیوی دوبله – گرگ و میش صبح

زرینتاج با رویی باز و خندان بر می خیزد و می خواهد استدیو را ترک کند.

استاد

               کجا ؟ بشین ! تازه کارمون شروع شده. کارت حرف نداشت. می ریم سکانس بعدی.

زرینتاج

(با لبخند)

               نه استاد ! ممنون. با اجازتون من دیگه برم ... یعنی دیگه علاقه ای به دوبلور شدن ندارم. یعنی نمی خوام ادامه بدم !!...

استاد

(با عصبانیت)

               داری شوخی می کنی؟!!! تو فوق العاده ده ای ! بشین سر جات! ...

زرینتاج با عجله و ترس به سمت در خروج فرار می کند.

 

پایان سکانس موازی

 

دیزالو به :

21- خارجی . پایین ساختمان نیمه کاره – صبح زود

زرینتاج روسری سرخی به سر کرده و با آیینه ی جیبی اش تک تار های بیرون روسری اش را تو می دهد تا یک تار مویش هم بیرون نباشد.

22- خارجی . روی بام ساختمان نیمه کاره – صبح زود

علی خسته است و با قدم های بسیار آهسته به پدر زرینتاج نزدیک می شود. از فرط خستگی روی زانو هایش می افتد و یکی دو قدم روی زانو پیش می رود تا صبحانه را تقدیم پدر زرینتاج کند.

23- خارجی . پایین ساختمان نیمه کاره – صبح زود

زرینتاج مطمئن می شود که حتی یک تار مویش هم از روسری سرخش بیرون نزده ، سمت پشت بام ساختمان نیمه کاره نگاه می کند و فریاد می کشد :

زرینتاج

               علی !!!

24- خارجی . روی بام ساختمان نیمه کاره – صبح زود

علی از شنیدن این صدا شوکه می شود. بسته ی غذا از دستش به هوا پرتاب می شود. به زمین برخورد می کند و همه چیز آن داغان می شود. شیشه ی مربا می شکند . دوربین روی آن نزدیک می شود و مربا که آب آن رقیق است کم کم مثل خون روی زمین پهن می شود.علی به سرعت به سمت پله های خروج می دود.

25- خارجی . پایین ساختمان نیمه کاره – صبح زود

علی دوان دوان نزدیک می شود. زرینتاج را می بیند و سرعتش را کمتر می کند و آرام آرام می ایستد. آن دو مدتی در چشمان هم خیره می شوند. کم کم زانوهای زرینتاج سست می شود و او یکباره با چشمان اشک بار در برابر علی به زانو می افتد.

{پایان}

سلمان فارسي (قسمت 2) - - - برگرفته از يك داستان واقعي

استاد

               اوه چه صدای زیبا و بمی! تو زود پیشرفت می کنی علی!هرکی تو تست انتخابت کرده واقعا کار درستی کرده!

زرینتاج پنهانی لبخند می زند و از این گفته ی استاد خوشحال است.

استاد

(ادامه)

               صدا یا از سینه بیرون میاد یا از حنجره یا از بینی یا سر. دستتون رو روی سینتون بگذارید و جوری صدا رو از سینتون بیرون بدید که سینتون بلرزه.

چند نفر خودشان را معرفی می کنند و نوبت به زرینتاج می رسد.

زرینتاج

                سلام. من زرینتاج هستم. البته در شناسنامه فاطمه صدام می کنن... اِ... یعنی زرینتاج صدام می کنن. زرینتاج سلمانی.البته سلیمانی درسته ولی چون تو شناسنامه "ی" اون افتاده بهمون میگن سلمانی. در کل من از سلمانی خیلی خوشم نمیاد ولی اشتباه شناسنامه ای دیگه.

استاد با تعجب به زرینتاج نگاه می کند.

زرینتاج

(ادامه)

               خوب سلیمان واقعا پیامبر بود. یعنی حکومت تر تمیزی داشت. بر خلاف سلمان که مارمولک خوارا با کولی گری حکومت می کردن.

استاد

               اوه ٬ جالبه !

علی

               ولی...

چند لحظه در سکوت همه به علی نگاه می کنند.

استاد

               ولی؟

علی

               من یک جا خوندم که سلیمان آخرین پیامبری که وارد بهشت می شه.

استاد به صحبت های زرینتاج و علی بی توجهی می کند.

استاد

               وقتی می گم دستتون رو روی سینه بگذارید و سعی کنید صداتون از سینه بیاد بیرون و سینتون بلرزه...

استاد

(با لبخند رو به زرینتاج می کند)

               نباید دستتو بذاری رو میمیلی که. خانوما دستشون رو بذارن جایی که استخون داره!

چند پسر زیر لب می خندند. برخی با حیرت استاد را نگاه می کنند. علی به زرینتاج نگاه می کند. زرینتاج سرخ شده و نگاهش به چشمان علی گره می خورد.

۴. خارجی . خیابان - غروب

علی به سرعت خیابان ها را طی می کند. چند بار شانه اش به عابران پیاده رو می خورد. چند متر عقب تر از علی ناگهان دوربین زرینتاج را پیدا می کند که در لا به لای جمعیت به سختی علی را تعقیب می کند. علی با سرعت وارد یک مغازه ی پیتزا فروشی می شود. زرینتاج جلوی پیتزا فروشی تر مز می کند. به داخل نگاه می کند. هفت هشت پسر که مانند علی تی شرت های قرمز پوشیده اند نمایان می شوند. زرینتاج از پشت شیشه که کمی کدر است نمی تواند تشخیص دهد که علی کدام است.

۵. خارجی . دامنه ی کوه - آفتاب شدید ظهر

پدر زرینتاج داخل ماشین مدل بالایی نشسته و منتظر است. او مدام به ساعت گران قیمتش نگاه می کند . دوربین از روی ماشین دورتر شده و به بالای کوه می رود. زرینتاج و علی ایستاده و به پایین کوه نگاه می کنند. علی پیراهن قرمز سه دکمه آستین بلند و شلوار جین به تن دارد. مو ها و ریش هایش کوتاه تر و مرتب تر شده است. زرینتاج موهایش را در دامان باد رها کرده و در برابر عبور عابران احساس غرور می کند.

علی

               اسم بچمون رو می ذاریم هیثم. باید بدونه که پسر یه شاگرد پیتزایی سادست. من با خودم عهد کردم که تا آخر عمر سرخ بپوشم و دوست دارم تو هم تا آخر عمر روسری قرمز به سرت کنی.

زرینتاج

               اوه٬ نه. من از اسمای عربی حالم به هم می خوره. یه اسم ایرانی اصیل مثل ... سام !

علی

               چرا سام؟

زرینتاج

               به عشق رستم. چون بزرگترین پهلوون تاریخ ایرانه ...

علی

               ... خوب بذار رستم!

زرینتاج

               ولی رستم خیلی ضایست. پس اسم پدر بزرگش سام رو به عشق ایران می ذاریم.باباش زالم که نمیشه چون به سفید موها می گن زال. سهرابم که کلاس نداره.

تصویر دور می شود. پدر در ماشین همچنان منتظر است. زرینتاج و علی به ماشین پدر نزدیک می شودند. زرینتاج با نزدیک شدن به ماشین تای آستین های مانتو اش را باز می کند و پایین می اندازد و سپس روسری اش را مرتب می کند. علی دکمه پیراهنش را می بندد.

علی

               سلام حاج آقا

پدر زرینتاج با ترشیدگی سر تکان می دهد.

۶. داخلی . کلاس دوبله - روز

دختر ها یک طرف کلاس نشسته اند و پسر ها و مرد ها یک طرف. زرینتاج و علی کنار هم. زرینتاج روسری زرد به سر دارد. استاد وارد می شود. استاد رو به زرینتاج و علی می کند ...

استاد

               آهان. آفرین. مگه اینجا مسجده که زنونه و مردونه کردین. همه پاشین یکی در میون بشینین. پاشین ! ...

استاد

(ادامه)

               فعلا سرپا حلقه بزنید. یکی در میون خانم و آقا بایستن که تمرینات تنفس رو امروز بگم. از این به بعدم رو صندلی ها فقط یکی در میون حق دارید بشینید.

حلقه تشکیل می شود.

استاد

               دستتون رو زیر دنده های پایین کمرتون و در قسمت بالای شکمتون بگذارید و سعی کنید دیافراگم خودتون رو پیدا کنید. بگید آ .

همه شروع به انجام تمرین می کنند. استاد یک به یک جلوی پسرها می ایستد و آن ها را راهنمایی می کند. دستش را روی پایین ترین قسمت قفسه ی سینه ی آن ها می گذارد و لرزش سینه ی آن ها و نوع تفس دیافراگمیشان را کنترل می کند. نوبت به دختر ها می رسد.

استاد

               خوب چی کار کنیم اسلاممون به خطر نیافته؟!

استاد گوشه ی انگشت یک دختر را می گیرد و روی دیافراگم یکی دیگر از دخترها می گذارد. او تمرین دختر ها را بدین ترتیب با کمک گرفتن از یکی از دخترها سرکشی می کند.

نوبت به زینتاج می رسد. زرینتاج هرچه می کند نمی تواند صدایش را روی دیافراگم بیاندازد و صدای دیافراگمی بیرون دهد که لرزش دیافراگم احساس شود.

استاد

               خوب برای کسایی که تو پیدا کردن دیافراگمشون مشکل دارن٬ پیدا کردن دیافراگم در حالت تکیه  به دیوار و باز اگه نتونستن٬ حالت نشستن روی صندلی با فرم خاص توصیه میشه.

استاد به کنار دیوار می رود.

استاد

(ادامه)

               خوب به این حالت می ایستید و نفس شکمی داخل میدید که هنگام دم شکمتون بالا بیاد نه سینتون.

استاد رو به زرینتاج می کند.

استاد

(با لحنی تند و موزیانه خطاب به زرینتاج)

               اگه تو خونه نتونستی دیافراگمت رو پیدا کنی جلسه ی بعد می خوابونمت این وسط یادت می دم.

استاد و هنرجو ها می خندند. علی و زرینتاج سرخ می شوند.

استاد

(ادامه)

               خوب آخرین روش برای پیدا کردن دیافراگم روش خوابیدست که همه می تونن تو این روش پیداش کنن...

علی

(در گوش زرینتاج)

               حق نداری جلسه ی بعد بیای. دوبله بی دوبله!!!

{ پایان قسمت دوم }

سلمان فارسي (قسمت 1) - - - برگرفته از يك داستان واقعي

طلوع تصوير

1.      داخلي. خانه ي فاطمه(زرینتاج) – روز

فاطمه سلماني مصمم به آينه نگاه مي كند. حوله ي كنار آينه را با شجاعت بيرون مي كشد و شروع به پاك كردن صورت خيسش مي كند.

فاطمه

               آآه ، امروز روز تولد منه! يعني بايد بشه! حتما ...

صداي فاطمه بسيار كودكانه و شبيه شخصيت هاي كارتونیست. يك صداي خنده دار كارتوني كه هيچ پسري نمي تواند آن را به عنوان صداي همسر آينده اش دوست داشته باشد. او بسيار ريز جسه و لاغر اندام است.

فاطمه

(ادامه)

               امروز روزیست كه شايد فاطمه هميشه از بين بره و زرینتاج بلآخره بعد از نه ماهگيش بيرون بياد.

زرینتاج (فاطمه) مي خواهد شروع به آرايش كند. رژ لبش را بيرون مي آورد و تا نزديكي لب ها جلو مي آورد.

تصویر بسته زرینتاج

زرینتاج

(صداي پر تنين)

              خداحافظ فاطمه خانم!

زرینتاج بعد از گفتن این جمله با شتاب سرش را به عقب بر مي گرداند و به آینه پشت می کند.

دوربین بالاي آينه و زرینتاج روی سقف است و زرینتاج را از بالا نشان می دهد. زرینتاج رژ لب مي كشد و دوباره با شتاب سرش را به سمت آينه بر مي گرداند.

زرینتاج

(با لبخند)

              سلام زرینتاج!!

او به شخصیت جدیدش بعد از آرایش سلام کرده است!!! ناگهان با ترس متوجه بيرون توالت مي شود و پيچ در توالت را مي پيچاند. در را به آرامي و آهسته آهسته باز مي كند. خانه اي اعياني با وسايل لوكس و گران قيمت منزل ... صداي خوانندگي مختاباد با آهنگ شبانگاهان اضافه مي شود. مردي با موهاي جو گندمي تقريبا كوتاه و ريش بلند با زير پوش سفيد و زير شلواري به تن روي كاناپه خوابيده و سرش از عقب آويزان است. روي ميز روبري او تجهيزات نقشه كشي و نقشه هاي ساختمان به چشم مي خورد كه به تندي خبر از معمار بودن او مي دهد.

تصوير روي ميز نزديك مي شود. موبايل روي ميز شروع به زنگ خوردن مي كند. مرد(پدر زرینتاج) شروع به جنبيدن مي كند. زرینتاج به سرعت در را مي بندد و با وحشت شروع به پاك كردن صورت و لب هايش مي كند.

2.      خارجي. داخل تاكسي – روز

زرینتاج در صندلي عقب نشسته و تنها مسافر تاكسي است. او كيف دستي بزرگش كه اصلا به جسه ي كوچكش نمي آيد را باز مي كند و دوربين روي وسايل آرايشش كه تا خرخره كيف را پر كرده اند و اوضاع درهمي دارند نزديك مي شود. شروع به آرایش کردن می کند.

زرینتاج

(صداي درون ذهن)

               هميشه به اين فكر مي كردم كه اسم و فاميل من ، فاطمه سلماني از كجا گرفته شده. اسم فاطمه توسط سلمان فارسي به ايران اومده و دختر ايراني اي مثل من شده فاطمه سلماني و يا اينكه سلمان فارسي همونه كه فاطمه رو شبانه دفن مي كنه و من هم ايرانيتم روزي اسلاممو دفن ميكنه.

گوشي موبايل زرینتاج زنگ مي خورد. او نام روی گوشی را نگاه می کند که اسم  « همیشه روزبه » نمایان است. زرینتاج از دیدن نام او بسیار خوشحال میشود و با سرعت و دستپاچگی خط را باز می کند.

آقاي سرمدي

(پشت تلفن)

               سلام زرینتاج ... خانم!

زرینتاج

(پشت تلفن)

               سلام آقاي سرمدي

آقاي سرمدي

(پشت تلفن)

               واي ... دوباره ياد كارتوناي بچگيم افتادم. هه هه هه... عجب صداي دلنشيني...

زرینتاج كلام آقاي سرمدي را مي برد.

زرینتاج

               راستش شايد باورتون نشه ، من الآن تو راه كلاس آموزش دوبله ام. تازه ثبت نام كردم. جلسه ي اولشه. تعجب كردي نه؟

آقاي سرمدي

               اما !!! شما به من قول داده بوديد كه پيشنهاد كاري من قبول كنيد. شما رشتتون دامپزشكيه. پدر منم تو گاوداريش به شما احتياج داره. خوب مي دونيد كه ... البته شايدم ندونيد ... من دوست ندارم زنم تو جواي هنري باشه.

زرینتاج

(كمي با عصبانيت)

               فكر مي كردم خوشحال بشيد. ببينيد آقا من كه هنوز به شما قولي ندادم. پس كار من به خودم مربوطه. تعجب مي كنم كه شما هم مثل پدرم فكر مي كنيد. اين نقطه شكوفايي استعداد منه. تمام عمر همه صداي من رو مسخره كردن ولي اگه يه دوبلور موفق بشم ديگه همه از من تعريف ميكنن و روي سرشون مي زارنم.

زرینتاج

(با صداي آهسته و خجالت زده)

               اگه شما من رو واقعا دوست داريد و اين مدت دست به سرم نكرديد بايد از موفقيت همسر آيندتون خوشحال بشيد.

آقاي سرمدي

(با صداي لرزان)

               من ... من ... مي دونيد كه همه ي پسراي دانشگاه با اين صدا فقط شما رو مسخره مي كردن ... ولي من ... ولي من خوب تا حالا بهتون نگفتم ... من واقعا عاشق شما هستم ... فكر مي كنم كه هميشه دل به دل راه داره. پس نبايد پيشنهاد كاري من رد كنيد. من به هيچ وجه مثل پدرتون نيستم ولي دوست ندارم همسر آيندم تو اين محيطا باشه.

زرینتاج

               عاشق ؟ نه . فكر مي كنم شماهم داريد من دست به سر مي كنيد مثل همه ي پسرا . كدوم دانشگاه؟ كدوم دامپزشك؟ شما كه مي دونيد هيچ دختري به حيوونا نزديك نميشه و چه جوري از استاد نمره مي گيره.

زرینتاج

(با صداي آرام)

               خوب اگه عشقي هست بايد شما از آينده ي خوب من و شكوفايي استعدادم خوشحال بشيد .

آقاي سرمدي

               من وقت ندارم خانم. يا الآن برگرديد خونه يا خداحافظ

زرینتاج

               خداحافظ

3.داخلي. كلاس دوبله – روز

استاد در حال صحبت هاي اوليه است و صدايش به صورت صداي مردي در پس زمينه شنيده مي شودكه بخشي مفهوم و بخشی نا مفهوم است. او مردي ميانسال و چاق است. پیراهن چهارخانه زرد آستین کوتاه مردانه به تن دارد. ریش های کمپشتش را به سختی به شکل پرفسوری در آورده و با گردش نگاهش به سمت دخترهای آرایش کرده کلاس لبخند میزند و دندان نیش و نگاه هیزش نمایان می شود.

زرینتاج نگاه های مضطربی به استاد و همشاگردیهایش دارد. مثل اینکه تا به حال در چنین محیطی آزاد وارد نشده که بیشتر تیپ ها در ذهن او فشن و ... هستند.

زرینتاج

(صداي درون ذهن)

               هميشه فكر مي كردم روزبه سرمدي مي تونه من رو از گيراي الكي بابام خلاص كنه. دوست دارم مثل زرینتاج واقعي باشم. زینتاج قزوینی .همون دوست دوم دبيرستانم كه اسم جديدمو ازش كش رفتم و فاطمه رو دفن كردم.

زرینتاج روي صورت تك تك پسرهاي كلاس خيره مي شود. خصوصا پسري لاغر اندام كه موهاي بلندش تا پايين شانه اش ريخته و ريش بلندي دارد. شلوار لي و تي شرت سرخ به تن دارد.

زرینتاج

(ادامه-صداي درون ذهن)

               روزبه اسم قبل از مسلموني سلمان فارسي هست و سرمدي به معني هميشگي. يعني روزبهي كه هيچ وقت مسلمان نشده و وطن فروشي نكرده. ولي اسم كه مهم نيست ، هر كدوم از اين پسرا مي تونن براي من يه روزبه سرمدي باشن كه بهشون تكيه كنم و ديگه به بابام بگم به شوهرم مربوطه چي مي پوشم و چه شكلي مي گردم. ولي نمي دونم پسري كه چند شب تو خوابم مياد چرا اينجا نيست؟! يه پسر مو بلند كه مدام دست ميكشيد لا به لاي موهاي خيلي بلندش و ريشاي تراشيده داشت.

استاد

               مي دونيد كه دوره ي شما تو اين آموزشگاه خيلي فشرده برگزار ميشه. من مجبورم همين جلسه براي شما نرمش هاي تقويت نفس و پرده ي ديافراگم و خيلي چيزا رو بگم. شما خيلي زود تبديل به دوبلور هاي موفقي خواهيد شد. حالا خودتون رو معرفي كنيد تا با صداتون يه كم آشنا بشم.

زرینتاج

(صداي در ذهن روي تصوير پسر مو بلند)

               شايد همينه كه تو خواب ديدم. روزبه سرمدي واقعي. يعني اسمش چيه؟

اسم هاي ديگر به صورت صدايهاي مردي جلو آمده (تصویر روی سر مو بلند)و به آن پسر مي رسد.

پسر

               آ ...

پسر

(ادامه)

               علي !!!

{ پايان قسمت اول }

انتخابات

۱. خارجی. برج نیمه کاره - غروب

سرکارگر

(سریع)

               بره امروز بسه! خسته نباشید و زود برید لباساتونو بپوشید.

اسکندر روی دو زانو می نشیند و آهی می کشد و بعد آرام آرام پارچه ی سرخی که پشت تیر آهن بلند بسته بودند باز می کند و پرت می کند سمت داریوش. داریوش پارچه ی سرخ بلند را زیر شیر آب می شوید و می اندازد دور گردنش

۲. داخلی. اقامتگاه کارگرها - صبح زود

هیثم

               السلام علیکم و رحمت الله و برکاته ... الله اکبر ... الله اکبر

هیثم به سرعت جانماز سرخش را مچاله می کند و می پرد به سر رختخوابش و پتو را می کشد سرش.

 اسکندر

(با صدای خواب آلود)

               حالا تو یدونه که تو ما نماز می خونی لا اقل قضا نخون!

داریوش به سرعت لباس هایش را می پوشد و آماده می شود که برود تا در مسجد محل رای بدهد.

داریوش

(با آشفتگی)

                شما که هنوزخوابید. مگه نمی دونید امروز انتخاباته؟!

اسکندر

(با خواب آلودگی)

               بدبخت یه روز جمعه بگیر بخواب استراحت کن. کل هفته داریم عملگی می کنیم...

۳. خارجی. روبروی سوپری کنار مسجد - ۹ صبح

صفوف پر ازدحام رای تا مغازه های کناری مسجد کشیده شده. پیر مردی در صف تسبیح درشت سنگیش را می اندازد و زیر لب ذکر می گوید. دختر کم سن لاغر اندام نوجوانش روسری سبز بسته هدفون در گوش آهنگ گوش می دهد و زیر لب تکرار می کند و مدام به مو هایش که در باد تکان می خورد دست می کشد...

اسکندر و داریوش و هیثم پشت سر آنها و روبروی سوپری با قیافه های خسته و خواب آلود ایستاده اند. هر کس در صف خسته می شود به سمت سوپری می رود و چیزی می خرد و آشغالش را جلوی پای این سه می اندازد.

پیر مرد

(با ناراحتی)

               به دعای ندبه که نرسیدیم! ببینیم به نماز جمعه می رسیم. البته عیب نداره باید فرایض اهم و مهم کرد

دخترک

(زیر لب)

               به فکر آزادین جوونٌا... یه ذرٌه جا بدین به اونٌا...

دخترک

(در ادمه)

               عجب آهنگیه! ... عاشقشم ...

اسکندر

               اگه به این طرف رای بدیم اونوقت از این به بعد جمعه ها می تونیم بریم این آهنگارو از نزدیک گوش بدیم.... یه شیشه عرقم سر بکشیم و ... حال نمیده؟

داریوش

               بدبخت به فرضم این خواننده هه بر گرده ایران. توی خاک بر سر پول کنسرتشو داری بدی؟

               ما باید به کسی رای بدیم که میره روستاها سر کشی می کنه ... این دفه اگه رای بیاره یه ماه نشده هرچی سیاست مدار دزده رو میکشه دادگاه و پول ملت بر می گردونه... اونوقت کلی وضع ما بهتر میشه...

4. داخلی. مسجد – اذان ظهر

پ. آ بازیگر معروف سینما با دست بند سبز وارد مسجدمی شود. صفوف به هم می خورد. عده ای نوبت می گذارند و به نماز می روند و عده ای به سمت پ.آ . پلیس نمی تواند جمعیت را کنترل کند. ناگهان سرهنگ پیر انتظامی خشمگین و دوان دوان وارد مسجد می شود.

سرهنگ

(خطاب به سرباز)

               خاک بر سرت! پس تو اینجا چی کار میکنی؟

سرباز آشفته و مردٌد به جمعیت نگاه می کند. دستپاچه است و نمی داند چه کند ...

سرباز

(روی تصویر سه کارگر)

               چشم قربان.

اسکندر لباس سه دگمه ای پوشیده که رنگ تنه ی آن سرخ و آستین های بلندش به طور کامل سبز است. داریوش پیراهن سفید شماره ی 6 قدیمی تیم ملی که روی شانه ی چپ آن پرچم ایران نقش بسته. قیافه های سوخته و مظلوم آن ها عظم سرباز را جزم می کند.

سرباز

               شما بازداشتید!!!

هیثم

               ما؟ چرا ما؟

سرباز نگاهی به هیثم می اندازد ... پیراهن خاکی رنگ آستین کوتاه با یک دستمال کلفت سرخ رنگ روی مچ چپ ...

سرباز

               این چیه؟

هیثم

               این؟! دستمالی که پشت تیر آهن می بندیم که ماشین عقبی نزنه به بار تیر آهنا...

سرباز

               تو نه!!! این دوتا کفایت می کنه

هیثم

               جداً؟ پس معنی اینو نمی فهمی؟

سرهنگ در نقطه ای دور تر ایستاده و متوجه دست بند سرخ می شود

سرهنگ

(زمزمه)

               بعد این همه سال؟! فکر نمی کنم هنوزم!!! ...

5. داخلی. مسجد – ظهر

هیثم روبروی صندوق ایستاده و برگه ی تا نشده ی رای را با دست چپ به سمت سوراخ صندوق می برد...

هیثم

(روی تصویر برگه ی رای و دستبند سرخ)

               تنها به عشق کسی که به فکر ما بود و این صندوق ها رو در خیابون ها راه انداخت ...

برگه ی سفید رای بدون نام هیچکس در صندوق انداخته می شود ...

سراب

مرد: به چه می اندیشی؟

زن: به بوستانی که تو در آن نباشی !!!

(مرد فریاد میزند)

زن: خاطرات خوش ما دیگر تکرار نخواهد شد...

مرد: همیشه سراب یک زن زیبا تر از خود اوست ...

مترسگ

مترسگ: اینجا ایرانه!!!

مرد لاغر: امیدی هست؟

مترسگ: امیدوارم روزی بتونیم از اینجا بریم...

(مرد لاغر لبخند میزند)

مترسگ:همه ی بزرگان فلسفه و تکنولوژی غرب منتظر ما هستن ...

مرد لاغر: امیدی هست ...

(و هر دو با هم دست می دهند و پیمان می بندند که تمام آسمان شهر را در یک ساعت پر از دود و شیون و فریاد کنند ...)